من سکوتم را
از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت
روشن ترین واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ
خونسرد ترین واژه ها نیست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم
شبی_ شاید امشب_
زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت
و هم زمان
پایین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت:
پایان
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 2:21  توسط هما
|
زندگی می گذرد
ما مانده ایم و سر نوشت پیر
زندگی مثال جاد هایست
من و تو
دو عابریم
باید بگذریم
قدر دورتر ز سر نوشت
یا پا به پای هم
زندگی دفتریست پر از برگ های سبز و زرد
پر از عشق آرزو و درد
و پس زندگی می گذرد... تنهایم نگذار
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 12:27  توسط هما
|
شكايت نمي كنم، اما
آيا واقعاً نشد كه در گذر ِ همين هميشه ي بي شكيب،
دمي دلواپس ِ تنهايي ِ دستهاي من شوي؟
نه به اندازه تكرار ِ ديدار و همصدايي ِ نفسهامان!
به اندازه زنگي...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعكاس ِ سكوت،
تنها حاصل ِ فرياد ِ آن همه ترانه
رو به ديوار ِ خانه ي شما بود؟
نگو كه نامه هاي نمناك ِ من به دستت نرسيد!
نگو كه باغجه ي شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه اي هم به نصيب نبرد!
نگو كه ناغافل از فضاي فكرهايت فرار كردم!
من كه هنوز همينجا ايستاده ام!
كنار همين پارك ِ بي پروانه
كنار همين شمشادها، شعرها، شِكوه ها...
هنوز هم فاصله ي ما
همان هفت شماره ي پيشين است!
ديگر نگو كه در گذر ش گريه ها گُمش كردي!
نگو كه نشاني كوچه ي ما را از ياد بردي!
نگو كه نمره ِ پلاك ِ غبار گرفته ي ما،
در خاطرت نماند!
آيا خلاصه ي تمام اين فراموشي هاي ناگفته،
حرفي شبيه « دوستت نمي دارم» تو
در همان گفتگوي دور ِ گلايه و گريه نيست؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:37  توسط هما
|
وقتی همیشه عادت به شنفتن داشته باشی
وقتی همیشه درد دیگران رو بشنوی
وقتی همیشه محرم اسرار دیگران باشی
وقتی فقط بشنوی
دیگه...
حرف زدن برات سخت می شه
حرف زدن برات زهر می شه
کسی حرفاتو نمی فهمه
حتی خودت!!!!
اون وقت ...
حرفات تو دلت باد می کنه
اون وقت..
کسی نمی فهمه چته
اون وقت...
کسی نمی فهمه تو دلت چه آشوبی برپاست
اون وقت...
کسی نمی فهمه...
کی عاشق شدی
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 19:18  توسط هما
|
با لبخندت طعنه نزن
روزی نگاه معصومی
چشمان تو را هم گناهکار می کند
با لبخندش
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 1:23  توسط هما
|
مي بوسمت ؛
و مي روي براي هميشه
گم مي شود سخني
در لحظه هاي خداحافظي
مي خوابمت ؛
روياي من شدي
من مانده ام :
در حسرت شبي كه هم آغوش من شدي
می بوسمت ،
می سپارمت بخدا !
آهسته می سپاری :پا را به جاده ها
_ گویی تو هم با نگهت ، می شکستی ام ،
قلبت شکسته است،از آغاز این سفر ! _
....
آهسته می روی .
آهسته می شوم؛
آهسته مرگ را ، شایسته می شوم .
_ آرام ، مرده ام !
از روز ابتدا . _
دنیای مبهمی است
گاهی که دست خدا هر چه را که هست ،
بر یاد می دهد
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 16:45  توسط هما
|
در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:29  توسط هما
|
من راه را گم کرده ام!
قدیمها
نورچشمی داشتم
که با ان کمتر به بیراهه میرفتم .
تک ستاره ای بود
که سوسوهایش
با تمام چشمک ها فرق داشت و
تا منزل راهنمایم بود.
اما امشب ...
شب سیاه بی رحم
دربرابرم چنان قدکشیده ...
که دوردستها
با دوقدم آن طرفتر ..
یکرنگ است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:52  توسط هما
|
کی آیی به برم
عشق مونده سحرم
نشسته بر دل غباره غم
زلف من در دیار غم
گشته غم گسار غم
امید عهد وفا تویی
رفته راه خطا تویی
آفت جان من تویی...........
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:19  توسط هما
|
الهی که چشمات به راهی بمونه
فقط جغد شومی رو بومت بخونه
الهی که دستات بشه تشنه گل
بیاد روزگاری که تنها بمونی
فقط وقت مرگ قدر منو بدونی
الهی تو غربت یه عمری بسوزی
چشم به در آب بشی تموم شی
الهی که چشم بی ستاره باشه عمری
حریر خیالت یشه پاره پاره
یکی هم نباشه که حالتو بپرسه
بمیری بپوسی تو عمق غصه
می بیندم در قفل آرزوهام
به خدا التماس کردم تا عشقت را بر سر راحت قرار دهد
برایت از اعماق جان خستم نفرینت کردمو .نفرینت کردم
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 21:44  توسط هما
|